شروع

هميشه اين پيراهن ...

برای منوچهر آتشی

 

هميشه اين پيراهن

بر تنت می آيد

هميشه اين عينک بر چشمهات

هميشه اين سبيل ...

قشقرق کلمات

و مصرع های بی تاب

آويخته بر طناب تصاوير

هميشه اينگونه بودی

شاعری شگفت

که از بازيگوشی واژه ها و

تفکر ايلياتی اجدادت بر می گشتی

از انسان بی ملاحظه ی شفاف

 

هميشه اين پيراهن

هميشه اين لب

هميشه اين زمزمه

که می ريخت در هوا

و تن می شست در بيکرانه ی رفتارت

و خط می کشيد روی عبور شب

هميشه اينگونه بودی

اينگونه می آمدی

از سطور مطنطن

تا متن را از خلاء حاشيه برانی

و روايتی بپاشی

در صفحه ای سپيد

که فردا روزی ديگر

آتش فشانی باشی

بر دست های جغرافيای کاغذ

هميشه اين آتش

هميشه اين آتشی

فروزان است

آقای آتشی !

بيا تا دير نشده سيگاری

و در مهربانی نگاه هم خوب بنگريم

و سر بگذاريم روی شانه ی سنگ

و زار زار بگريزيم

تا دامنه ی هميشه ی شقايق ها.

 

هميشه اين پيراهن

هميشه اين بندر

هميشه اين دريا

رفتار تو هميشه می گذرد

از اين کوچه تا آنجا که

گل بريشم

مست می کند روياهامان

و بيدار می کند عطر تو را

در مشام کلمات

هميشه تو می گذری

اينجا...

و صدايی خش دار

بر می خيزد از اين راديوی قديمی

نویسنده : ali hushmand : ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ دی ،۱۳۸٤
Comments نظرات () لینک دائم