شروع

غزل

اين غزل نيز يادگار سالهای دوراست


از من چه می خواهی از اين تکرار در تکرار
اين ساعت نفرينی مصلوب بر ديوار

از من ، از اين تلخی که در مه گم شد و در دود
از من که از شب پر شدم ، از لذتی بيمار

چشمم نه شکل روشنی از صبح آينده
بغضم نه طرح خاطری از پار يا پيرار

ابری سياه و خسته و مکروه و بی برکت
باغی تهی از برگ و بار و « از تهی سرشار »

در من نمی خواند کسی جز سايه ای موهوم
اين شوم ،اين نفرين شده ،اين تلخ ناهشيار

سقف شبم کوتاه مثل لايه های دود
صبحم شبيه شب ،شبيه سايه های غار

دستم نه در رويش نه در پويش نه در کوشش
چشمم نه در کاوش نه در ديدن نه در ديدار

از من چه می خواهی از اين من نيستم اينجا
از من چه می جويی از اين من نيستم بيدار

ايکاش دستی ميرساندم تا بر خورشيد
..............
نویسنده : ali hushmand : ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم