شروع

غزل پريشانی

می خواهمت از جان و دل اما  نمی دانی

ای ماه سيمای من ای  خورشيد پيشانی

ای   چشمهايت    آفتاب    صبح  فروردين

وای دستهايت     رحمت ابر   زمستانی

ای شانه هايت تکيه گاه گريه  های  من

در  روزهای  ابری   و  شب های زمستانی

گيسو  پريشان کن - پريشان تر - که می خواهم

تا زنده ام خوش بگذرانم در پريشانی

اينجا  دلم خون  است باور  کن   عزيز من !

اينجا دلم خون است از اين  دلهای سيمانی

مردان اين سامان  زبانم را    نمی دانند

من مانده ام ای عشق وسنگستان  نادانی

می خواهم امشب با  تو  باشم  هرچه بادا باد

چون زورقی  کوچک  در  اين  دريای  طوفانی

زمستان ۶۹

 

نویسنده : ali hushmand : ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم