شروع

عاقبت خاموشی مطلق به فريادم رسيد ...

خبر مرگ نابهنگام دکتر سيد حسن حسينی در آغاز سال نو ، برای همه کسانی که با شعر و نوشته ها و مرام سيد آشنايی داشتند تلخ ، ناگوار و جبران ناپذير است . آشنايی من با سيد به دوران نوجوانی برمی گردد . تابستان ۶۳ روستای مشاء دماوند . اردوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان . و کلاسهای نقد و بررسی شعر و داستان که با حضور بچه های آن روز حوزه هنری برگزار می شد و بعد ادامه اين آشنايی و مکاتبه با حوزه و... در آن کلاسها زنده ياد سلمان هراتی ، سهيل محمودی ، ساعد باقری ، نقی و محسن سليمانی ، فريدون عموزاده خليلی و ... حضور داشتند .

خبر مرگ سلمان را در شيراز شنيدم . يادم می آيد چند روز قبلش از سلمان نامه داشتم .خبر که شنيدم باورم نمی شد . نمی دانستم بايد به کی تسليت بگم . از مسافرخانه زدم بيرون به آدرس حوزه و به نام سيد حسن حسينی تسليتی تنظيم کردم و به صورت تلگراف ارسال کردم . بعدها سيد حکايت تسليت من را در يک مقاله مفصل راجع به سلمان نوشت .

آخرين بار سيد را در کنگره شعر دفاع مقدس خرم اباد ديدم و سخنرانی عالمانه اش راجع به شعر جنگ . و همچنين گپ و گفتی راجع به ماجرای چاپ غزلی از من در صفحه بشنو از نی روزنامه اطلاعات و گير دادن گل آقا در ستون دو کلمه حرف حساب که نزديک بود کار دست ما بدهد و حمايت سيد از ما و ...بگذريم .

سيد علاوه بر اينکه شاعر و نويسنده باسوادی بود بر خلاف بسياری از شاعران و نويسندگان امروز که کتبی و شفاهی اشان فرسنگها با هم فاصله دارد انسان شاعری بود که توانست مرد بماند و مرد زندگی کند ... چاپ مثنوی زيبايی از وی در کيان و الم شنگه ای که يکی از روزنامه های عصر حول و حوش آن برپا کرد از جمله تخريبهايی بود که اصحاب زر و تزوير عليه اين انسان دردمند به نمايش گذاشتند ...

ياد سيد هميشه زنده و جاويد است چرا که کلمه هميشه زنده است چرا که انديشه هماره جاويد است چرا که زندگی هميشه جاريست .

در پايان اين نوشته آشفته دوست دارم دو کار از سيد را تقديمتان کنم دو کار زيبا و ماندنی . يادش سبز و جاويد..

بيمارستان

 

بيمارستان

بدون اطلاع قبلی

دم در بيمارستان شهيد می شوم

نگهبانی دست مرا می گيرد

و به سمت بهشت می برد

به غرفه های ستاره و گل

قدم می نهم

جام های بهشتی يک بار مصرف است

سيگاری را روشن می کنم

و خاکسترش را در ملکوت می تکانم

سکوت می شکند

مومنان از زيارت هم جا می خورند

جام پنجره ها لبريز از سوال

روی دست کنجکاوی ها چرکين می شود

فرشته من ساعت می زند

و نگهبان بدون اطلاع قبلی

از پيروزی شيعيان لبنان

حراست می کند

ايندرال ، آدرنالين ، منشاوی ، آرنولد ...

خسته ام از بازيگوشی

ميان خيابان

و عبور از خط کشی های منطقه دار

هستی

حس می کنم حوصله ی من ندارد

در کنار ستاره و گل

سرم به چارچوب های خيالی می خورد

بدون اطلاع قبلی

دم در بيمارستان شهيد می شوم

و در حاشيه ی ميدان شهدا

فرشته ی جوانی در دل آه می کشد

و آرزوهای گرسنه مرا بدرقه می کند ...

 

عاقبت خاموشی مطلق به فريادم رسيد ..

 

آنچه از هجران تو بر جان ناشادم رسيد

از گناه اولين بر حضرت آدم رسيد

گوشه گيری کردم از آوازهای رنگ رنگ

زخمه ها بر ساز دل از دست بی دادم رسيد

قصه شيرين عشقم رفت از خاطر ولی

کوهی از اندوه و ناکامی به فرهادم رسيد

مثل شمعی محتضر آماج تاريکی شدم

تير آخر بر جگر از چله ی بادم رسيد

شب خرابم کرد اما چشمهای روشنت

بار ديگر هم به داد ظلمت آبادم رسيد

سرخوشم با اين همه زيرا که ميراث جنون

نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسيد

هيچ کس داد من از فرياد جان فرسا نداد

عاقبت خاموشی مطلق به فريادم رسيد

 

 

 

 

نویسنده : ali hushmand : ۳:۳٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳
Comments نظرات () لینک دائم